در بادی پازیتیوی، نوجوانی، سوشال میدیا و بیشتر از آن
نوجوون که بودم، احساس میکردم آدما کاملا ً باید از من بدشون بیاد. احساس میکردم دیگران با دیدن صورت پر از جوش من و دندونای نامرتبم چندششون میشه. همهی بدبختیا و غمهامم میانداختم گردن چهرهای که فک میکردم واقعا غیر قابل نگاه کردنه. دشمن واقعیم آینه و دوربین بودن. جز سالی که دکتر پوست میرفتم و پوستم خیلی خوب شده بود، هیچ هیچوقت به آینههای دستشویی نگاه نمیکردم. هنوزم خیلی سختمه. ازونجایی که وسواس تمیزی دستم دارم میتونین تصور کنید که چقد سخت بود نگاه نکردن به آینه دسشویی که 5 6 بار در روز میرفتم توش. الان داشتم به تارا اینارو میگفتم و جفتمون خیلی تعجب کردیم ازینکه چقد وحشتناکه که یه نوجوون همچین فکری کنه در مورد خودش! و اصلا عجیب نیست که این نوجوون انقد از خودش و همه چی متنفر بود. من قبل از نوجوونی، خیلی بچهی خوبی بودم. حرف گوش کن، نمرهی همیشه عالی، همیشه به همه کمک میکردم، خرج اضافی نمیکردم و محبوب دل معلما و پدر مادرا. خیلیم وابسته به مامانم بودم. ولی حقیقت اینه که شیرین 8،9 ساله فکر میکرد اگه بچهی خوبی نباشه هیچکسی دوستش نداره، و اکر بهترین ورژن ممکن نباشه مام...