در بزرگسالی
این روزا خیلی درمورد بزرگسالی فکر میکنم. یه دلیلش اینه که دچار بحران پیترپن شدم، البته به یه معنی من در آوردی چون اگه نوشتهی قبلیمو خونده باشین میدونین که من در کودکیمم درست حسابی بچگی نمیکردم! الانم این بحران که میگم به این معنی نیست که الان کارای بچگونه میکنم. به این معنیه که از بچگی، بزرگسالی تو ذهنم معنی تسلیم شدن میداده، آدمی که بزرگ میشه از رویاهاش دست میشوره، کارمند 9 تا 6 بعد از ظهری میشه و حسابی حوصلهسربر حالبهمزنه. در کنارش جوونی در نظرم معنیش اینه که آدم از این رابطه بپره به اون رابطه، همش بره مهمونی و سگمست کنه، صب تا 12 بخوابه و شب تا 4 صبح بیدار بمونه و سریال ببینه. احتمالاً درسم نخونه و چپ و راست درساشو بیفته. و نمیفهمم که چطور شد که چنین تعریفی در ذهن من شکل گرفت که الان شیرین 25 سالۀ کارمند رو به رشد رو سرزنش میکنم که پیر شده، شب 12 میخوابه و صبح 7 و نیم پا میشه، و قطرهای الکل و بوی سیگار حالش رو بد میکنه؟ فکر میکنم تعریف این شکلی از بزرگسالی ریشه در همون کودکی و نوجوانی عجیبم داره. زندگیای که پاراگراف قبلی شرح دادم مخالف تمام اصول پدر ...