در بزرگسالی

این روزا خیلی درمورد بزرگسالی فکر می‌کنم. یه دلیلش اینه که دچار بحران پیترپن شدم، البته به یه معنی من در آوردی چون اگه نوشته‌ی قبلیمو خونده باشین می‌دونین که من در کودکیمم درست حسابی بچگی نمی‌کردم! الانم این بحران که می‌گم به این معنی نیست که الان کارای بچگونه می‌کنم. به این معنیه که از بچگی، بزرگسالی تو ذهنم معنی تسلیم شدن می‌داده، آدمی که بزرگ می‌شه از رویاهاش دست می‌شوره، کارمند 9 تا 6 بعد از ظهری می‌شه و حسابی حوصله‌سر‌بر حال‌بهم‌زنه. در کنارش جوونی در نظرم معنیش اینه که آدم از این رابطه بپره به اون رابطه، همش بره مهمونی و سگ‌مست کنه‌، صب تا 12 بخوابه و شب تا 4 صبح بیدار بمونه و سریال ببینه. احتمالاً درسم نخونه و چپ و راست  درساشو بیفته. و نمی‌فهمم که چطور شد که چنین تعریفی در ذهن من شکل گرفت که الان شیرین 25 سالۀ کارمند رو به رشد رو سرزنش می‌کنم که پیر شده، شب 12 می‌خوابه و صبح 7 و نیم پا می‌شه، و قطره‌ای الکل و بوی سیگار حالش رو بد می‌کنه؟
فکر می‌کنم تعریف این شکلی از بزرگسالی ریشه در همون کودکی و نوجوانی عجیبم داره. زندگی‌ای که پاراگراف قبلی شرح دادم مخالف تمام اصول پدر مادر و  تربیت خانوادگیمه و من انگار یاد گرفتم که برای داشتن یک هویت مستقل باید در حال عصیان و جنگ دائمی با خانواده‌م باشم. بدبختی اینجاست که اگر تنبلی پیشه کنم و مثلا برم همش دنبال پارتی کردن و اینام خودمو هی سرزنش می‌کنم.  یعنی بیشتر اوقات و اگه حواسمو جمع نکنم، گیر می‌افتم بین این احساسات متناقض
بحث دیگه در مورد بزرگسالی اینه که آدم فکر می‌کنه وقتی بزرگ شد اعتماد به نفسشم بزرگ می‌شه یا مثلا فکر می‌کنی وقتی کار پیدا می‌کنی مشکلاتت حل شده دیگه، در حالیکه برای کسی مثل من کار پیدا کردن تازه اول مشکلاته. وارد جزئیات نمیشم  ولی می‌خوام بگم که بزرگسال بودن سخته. مخصوصا اگه یه برحه‌ای در زندگیمون بدون هیچ درکی از دنیای اطراف تحت تاثیر بزرگسالایی بودیم که فقط قدشون بلند بوده ولی بزرگسال واقعی نبودن. به نظر من بزرگسالی توانایی تشخیص معنای پشت چیزاست، توانایی صبر کردن و مهم‌تر از همه  گذشتن از یه سری لذتای زودگذر برای دستیابی به رویاهات. 
معنای دیگه‌ی بالغ بودن برای من، توانایی وقت گذروندن با خوده. که البته توی اینیکی اونقدری که دلم می‌خواد موفق نیستم ولی سعی می‌کنم خودمو سرزنش و نکنم و به قول معروف گاماس گاماس

Comments

  1. اگر این پستتو دو سال پیش میخوندم، تک تک کلمه هاش برام قابل درک بود ولی با این حال هنوزم کاملا میفهمم منظورتو چون منم 6 ماه کارمند 7:30 صبح تا 5 بعدظهری بودم و دقیقا راجع همه ی اینا فکر کردم.

    لآن بعد از 2 سال، من روزی 12 ساعت کار میکنم، 4 صبح ام مست و پاره میرسم خونه و میتونم بهت بگم که از ته دل خوشحالم، چیزی که گفتنش قبلا واسم خیلی سخت بود. من بالاخره فهمیدم که من 25 سال اشتباه بزرگ شدم و اشتباه تر زندگی کردم. آدم میتونه لزوما همه ی لذت هاشو سکریفایس نکنه و بازم به رویاهاش برسه. میدونم شاید از دور خیلی سخت و عجیب به نظر برسه ولی شاید چیزی که بتونه نظرتو راجع "بزرگسالی" عوض کنه، تنهایی زندگی کردن تو یه کشور دیگه است.

    پ.ن: بعد مدت ها دیدم یه پست جدید نوشتی، خواستم صرفا یه چیزی برات بنویسم :)

    ReplyDelete
    Replies
    1. شاید منم اگه بتونم تنها زندگی کنم بتونم لذتم بیشتر ببرم. ولی خب میدونم نمیتونم سه ساعت بخوابم مریض میشم قشنگ و یه نکته اینه که معنی لذت برن خیلی عوض شده برام. مست و پاره برگشتن خونه لذتی نداره برام. مثلا ترجیح می‌دم نقاشی کنم، یا فیلم جذاب ببینم یا حتی آشپزی کنم.

      Delete

Post a Comment

Popular posts from this blog

secure

Defeat

vanish