How to survive a trauma without experiencing guilt
پیش نوشت: امکان داره که پس از خوندن نوشته تایتل مطلب به نظرتون گمراهکننده بیاد اون شب خواب دیدم که قرارداد امسال خونه م تموم شده و مجبور شدم به خونه مادرپدرم برگردم و با اونا زندگی کنم. خواب وحشتناک و غیر منطقی نبود ولی خیلی آزارم داد و تا مدتها بهش فکر کردم. فکر میکنم وقتی برای مدت طولانی در تروما زندگی میکنی بهش کاملاً باور پیدا میکنی. تو خواب هم نمیبینی که این داستان تموم بشه و بتونی بدون کمترین مواجهه با تروما و یا بدون اون زندگی کنی. انقدر امیدت بارها ناامید و رشته رشته شده که یاد گرفتی که امید چیز خطرناکیه و بهتره بدون اون زندگی کنی. گاهی خلا وحشت رو احساس میکنی و عدم وجودشو غیرعادی میدونی. نمیتونی خوشحال باشی چون که یادگرفتی لیاقت خوشحال بودن نداری. یاد گرفتی امیدی که قراره به بدترین وجه ناامید بشه از اول شکل نگیره بهتره. از وقتی که جدا شدم حقیقتاً وضعیتم بهتر شده. مادرم عوض هرروز، هفتهای یک یا دوبار مشکلات و ناراحتیا و افسردگیهاشو روم بالا میاره و روزهای کمتری در ماه کسی سرم داد میزنه و با هوار و نفرت از خواب پا میشم. اختیار زندگیم خیلی بیشتر دست خودمه و ب...