How to survive a trauma without experiencing guilt

پیش نوشت: امکان داره که پس از خوندن نوشته تایتل مطلب به نظرتون گمراه‌کننده بیاد

اون شب خواب دیدم که قرارداد امسال خونه م تموم شده و مجبور شدم به خونه مادرپدرم برگردم و با اونا زندگی کنم. خواب وحشتناک و غیر منطقی نبود ولی خیلی آزارم داد و تا مدت‌ها بهش فکر کردم. فکر می‌کنم وقتی برای مدت طولانی در تروما زندگی می‌کنی بهش کاملاً باور پیدا می‌کنی. تو خواب هم نمی‌بینی که این داستان تموم بشه و بتونی بدون کمترین مواجهه با تروما و یا بدون اون زندگی کنی. انقدر امیدت بارها ناامید و رشته رشته شده که یاد گرفتی که امید چیز خطرناکیه و بهتره بدون اون زندگی کنی. گاهی خلا وحشت رو احساس میکنی و عدم وجودشو غیرعادی می‌دونی. نمی‌تونی خوشحال باشی چون که یادگرفتی لیاقت خوشحال بودن نداری. یاد گرفتی امیدی که قراره به بدترین وجه ناامید بشه از اول شکل نگیره بهتره. 
از وقتی که جدا شدم حقیقتاً وضعیتم بهتر شده. مادرم عوض هرروز، هفته‌ای یک یا دوبار مشکلات و ناراحتیا و افسردگی‌هاشو روم بالا میاره و روزهای کمتری در ماه کسی سرم داد میزنه و با هوار و نفرت از خواب پا میشم. اختیار زندگیم خیلی بیشتر دست خودمه و با وجود اینکه استرس پول دارم، خیلی کمتر مضطرب و درمانده می‌شم. شاید برای شما قابل لمس نباشه ولی یکی از موقعیت‌های استرس‌زا در زندگیم هدفون گذاشتن یا دور موندن از گوشیمه. در این شیش ماهی که جدا شدم، هنوزم وقتی هدفون می‌ذارم چند وقت یه بار درش میارم تا مطمئن شم کسی صدام نمی‌کنه. وقتی که تو خونه هدفون می‌ذاشتم و مامانم صدام می‌زد بعد از مدتی صدازدن تبدیل می‌شد به فریادهای پر از نفرت و خیلی بلند که تپش قلبمو بالا می‌برد و سرم رو به درد می‌انداخت. هنوزم در برابر انجام کارهایی که دوست دارم و بهترشدن حالم مقاومت می‌کنم و مطمئن نبودم که دلیلش چیه الان هم مطمئن نیستم ولی این خواب بهم یه ایده‌هایی داد
I don't want to get too comfortable I'm scared to my roots to lose this comfort, and as I said. it's scary to lose the last piece of hope you didn't even know you had.
it's better to have no hope, rather than losing it again and again... right?
NO!
زندگی در ترس غیر ممکنه، شاید به یه جایی برسی که از ترس فردا سعی کنی که امروز همه چیز رو تموم کنی. ترس کارای عجیبی با آدم می‌کنه. مهم‌ترینش شاید این باشه که از شدت ترس دیگه تلاش نمی‌کنی واز خوب‌شدن می‌ترسی. آدمای خیلی افسرده همونایی هستن که هیچ کمکی نمی‌گیرن و در افسردگی و تاریکی راحت‌ترن. اونقدر راحت‌ترن که چیزی جز این سیاهی رو نمی‌شناسن و دنبال نور نمی‌گردن.
موقع نوشتن این مطلب، مطمئن نبودم که حق دارم از تروما استفاده کنم یا نه. تروما رو گوگل کردم و نتیجه‌ش این بود:
Trauma is the response to a deeply distressing or disturbing event that overwhelms an individual's ability to cope, causes feelings of helplessness, diminishes their sense of self and their ability to feel the full range of emotions and experiences. It does not discriminate and it is pervasive throughout the world.

همچنین فهمیدم که چیز وجود داره به نام
Survivor's guilt is when a person has feelings of guilt because they survived a life-threatening situation when others did not. It is a common reaction to traumatic events and a symptom of post-traumatic stress disorder
همچنین مطمئن نیستم که حق دارم از همچین چیزی استفاده کنم یا نه. اما جواب این مرض اینه که وظیفه من محافظت از دیگران نیست. من لیاقت خوشحالی دارم و تا خوب و سالم نباشم. نمی‌تونم به هیچکس کمک کنم. الان هم خیلی سردمه چون توی حیاط نشستم و اینو می‌نویسم و حس می‌کنم که باید تمومش کنم. بعداً بیشتر توضیح می‌دم. فکر کنم؟

Comments

  1. Khube ke be in noghte tu zendegit residi. Azash lezat bebar. Khosh begzare.

    ReplyDelete

Post a Comment

Popular posts from this blog

secure

Defeat

vanish