feeling "young"
درزندگی ما آدمایی که نوجوونی فکر میکردیم آدمای خاصی هستیم و میدیدیم که بدون اینکه درس بخونیم نمرههای خوب میاریم و همش این وایبو از اطرافیانمون میگرفتیم که باهوشیم یا حداقل خرخونهای پنهانکاری هستیم ولی ته دلمون میدونستیم که هیچی درس نخوندیم و موفقیتمون فقط از باهوش بودنمون نشات میگیره مفهوم شکست و تلاش کاملا متفاوت صورتبندی شده. یعنی انقدری در زندگیمون برای هیچ چیزی تلاش آنچنانی نکردیم که ته دلمون فکر میکنیم همه چی، every fucking thing ممکنه، اگر به اندازه کافی تلاش کنیم.چون مساله رو این شکلی میبینیم که خب الان بدون اینکه تلاش کنم انقدر موفقم، اگه تلاش کنم که سوپرمن میشم. درحالی که اوپس، ماها نه معنی شکست خوردنو میدونیم و نه تلاش کردنو بلدیم. و خب یه چیزایی هستن که هرچقدرم براشون تلاش کنی، ممکن نیستند.این آدما، یعنی ذهنیتشون معمولا پس از ورود به دانشگاه دچار خلل میشه. چون دانشگاه پره از آدمایی که تلاش کردن و میکنن و دیگه تلاشنکردن نتیجه نمیده. و خود دانشگاهم هیچ گه خاصی نیست، حداقل برای من نبود. منم آدم دانشگاه نبودم، که اینم دیر فهمیدم. کل نوجوونیم فکر میکردم دانشگاه جاییه که...