feeling "young"
درزندگی ما آدمایی که نوجوونی فکر میکردیم آدمای خاصی هستیم و میدیدیم که بدون اینکه درس بخونیم نمرههای خوب میاریم و همش این وایبو از اطرافیانمون میگرفتیم که باهوشیم یا حداقل خرخونهای پنهانکاری هستیم ولی ته دلمون میدونستیم که هیچی درس نخوندیم و موفقیتمون فقط از باهوش بودنمون نشات میگیره مفهوم شکست و تلاش کاملا متفاوت صورتبندی شده. یعنی انقدری در زندگیمون برای هیچ چیزی تلاش آنچنانی نکردیم که ته دلمون فکر میکنیم همه چی، every fucking thing ممکنه، اگر به اندازه کافی تلاش کنیم.چون مساله رو این شکلی میبینیم که خب الان بدون اینکه تلاش کنم انقدر موفقم، اگه تلاش کنم که سوپرمن میشم. درحالی که اوپس، ماها نه معنی شکست خوردنو میدونیم و نه تلاش کردنو بلدیم. و خب یه چیزایی هستن که هرچقدرم براشون تلاش کنی، ممکن نیستند.این آدما، یعنی ذهنیتشون معمولا پس از ورود به دانشگاه دچار خلل میشه. چون دانشگاه پره از آدمایی که تلاش کردن و میکنن و دیگه تلاشنکردن نتیجه نمیده. و خود دانشگاهم هیچ گه خاصی نیست، حداقل برای من نبود. منم آدم دانشگاه نبودم، که اینم دیر فهمیدم. کل نوجوونیم فکر میکردم دانشگاه جاییه که تکه های پازل به هم میچسبن و خب، اینطور نبود. وقتی که رفتم دانشگاه فهمیدم که اصلا پازلی وجود نداره. تکه ها کج و کوله و شکسته ن و هیچ نسخه ای برات از قبل پیچیده نشده.
..
الان که 27 سالمه، بیشتر به این فکر میکنم که چه کارهایی میتونستم بکنم و نکردم. فکرایی که احتمالا باید در 18 سالگی میکردم و حقیقتش دوست دارم کارایی بکنم که در 20 سالگی نکردم. شاید دچار بحران اواخر بیست سالگی شدم. ولی دیگه نمیخوام بذارم سراب پازل آینده گولم بزنه. میخوام یکم زندگی کنم و ببینم چی میشه.
به همین خاطر، کارایی میکنم که برام ترسناکه، کارایی که برای خیلی از ادما میتونه نرمال باشه، مثل زنگ زدن به یه جا، حرف زدن با غریبه ها، شب خونه ی خودم نموندن، ریسک کردن...
و جمعه ریسک کردم، کاری کردم که همه جوره برام استرس اور بود و احتیاط نکردم. استرس فلجم نکرد. تونستم توی لحظه باشم و احساس جوونی کردم. انگار که تونستم بین کثافت دور و برم و همه تکه های کج و کوله ی اتفاقا و احساسات، یه تیکه قشنگ بردارم و از این که مطمئن نیستم میتونم نگهش دارم یا نه، لذت بردم.
من همون ترم اول دانشگاه فهمیدم که گه خاصی نیستم و یه سری چیزارو واقعا نمیشه بدست آورد.
ReplyDeleteمن فکر میکنم بزرگترین مشکل ماها این بوده که مفهوم موفقیت خیلی محدود واسمون تعریف شده: مثلا هر کی بیشتر درس بخونه یا کار بهتری داشته باشه آدم موفق تریه؛ ولی من تو این چند سال فهمیدم که واقعا مهمه که چقدر بتونی از زندگیت لذت ببری و این چیزیه که فکر میکنم هیچ کدوم از ماها درست بلدش نیستیم.
خوشحالم که هنوز مینویسی و داری سعی میکنی زندگی کنی :)