در بحران

ارغوان این چه رازیست که  هربار بهار با عزای دل ما می‌آید؟-
اون افسردگی فصلیه عزیزم-
نه افسردگی فصلی نیست، یعنی اگه بود که دلیل نداشت. وقتی دلیل داره حداقل همه ش به خاطر فصل و کمبود نور و فلان نیست. قضیه اینه که آدمیزاد موجود **شریه حقیقتا، با یک حرف یکی جوری اوضاعت خراب می‌شه که یادت میره چی بودی، یهو می‌بینی که به همه چی شک کردی، همه طنابای متصل به خشکیت بریده شدن و وسط اقیانوس تنها گیر کردی. این وسط پات پیچ می‌خوره و مجبوری روزی 40 فاکین تومن پول اسنپ بدی و بری سر کاری که دوستش نداری و درش پیشرفت  نمی‌کنی، که حقوق مسخره‌ای بگیری که در سه ساعت اول نصفش خرج می‌شه و  همین وسطم روده‌ت شروع می‌کنه به خونریزی و همین بدتر روحیه‌تو خراب می‌کنه.
بعد برمیگردی به همون یک حرفی که یکی زده و فکر می‌کنی نکنه واقعا راسته؟یک تو خیلی حساسی که یک آدم مهمی گفته خیلی به آدم سنگین میاد. وارد مغزت میشه، حس میکنی خل شدی و دنبال تایید دیگران میگردی که مطمئن بشی دیوونه نشدی.
خلاصه که دچار بحران شدم، صبح تا شب باید مراقب باشم که یهو گریه م نگیره، با پادکست و آهنگ و شعر و کوفت و زهرمار بغض می‌کنم و حالم بهم می‌خوره از خودم که انقد «حساسم»ب
حرف من اینه که آدم‌های حساس هم آدمن، اگر حوصله دوستی باهاشونو ندارین قطع ارتباط کنین
ولی ازشون نخواین که برای گنجیدن توی دایرۀ تحمل محدود شما، خودشونو ریز کنن.


پ.ن.
برنامه‌م این بود که توی این بلاگ چسناله نکنم، اما چه کنم که چسناله با من زاده شده، منو رها نمی‌کنه.

Comments

  1. خیلی خوب می نویسی شیرین. خیلی خوب شرح می دی. خیلی خوب حس رو بیان می کنی. من چرا تاحالا نخونده بودم ازت

    ReplyDelete

Post a Comment

Popular posts from this blog

secure

Defeat

vanish