Not everything is so simple

یا اگه بهتر بخوام بگم، در دو سطح متفاوت هیچ چیزی اونقدر ساده نیست و همه چیز خیلی ساده است. اینکه هرروز با احساس ناتوانی، بی استعدای و بدبختی به خواب بری از این لحاظ ساده‌ست که میشه به راحتی معنیش کرد که افسرده‌ای. ولی اینکه این افسردگی چیه و از کجا اومده و چرا کاری نمی‌کنم که خوب شه جواب یک خطی ساده‌ای نداره. بحرانی که توی پست قبل ازش نوشتم هنوز بحرانمه. از یکی از عزیزترین آدمام جدا افتادم و فکر نمی‌کنم که دیگه هیچوقت بتونم مثل قبل بهش وصل بشم. همه‌ش فکر می‌کنم که توانایی صمیمیت ندارم، فکر می‌کنم رو مخ مردمم و باید دهنمو  ببندم. کوچک‌ترین کارامو قضاوت می‌کنم و نمی‌تونم بفهمم که بالا کدوم سمته و یا به قولی چطور می‌تونم کمتر آدم **شری باشم. اینکه حقوقم کمه، توی کارم نتیجه نمی‌گیرم و اینکه همکارم مثلا رو مخمه رو ضعف شخصی خودم قلمداد می‌کنم و همیشه دارم با بار روانی شیرین تو ریدی مبارزه می‌کنم. مثل اینکه بخوای کارای روزانه‌ت رو در حالی انجام بدی که یک دیواری با فشار متوسط داره بهت نیرو وارد می‌کنه که لهت کنه. نیروش اونقدری نیست که نتونی جلوشو بگیری اما خود پروسه خیلی خیلی خسته‌کننده‌ست.
ساده از این لحاظ که تو مهم نیستی، درد و رنج و خوشی و زندگی و بود و نبود تو روی کاغذ هیچ اهمیتی برای هیچ چیز ثابتی نداره و علاوه بر اون جهان اصلا براش مهم نیست که تو هیچوقت تنونی حرف‌هایی رو که تو دلت مونده یا واقعیت رو اونجوری که حسش کردی، به بقیه آدما بگی. و پیچیده از این لحاظ که باید یه جوری وسط همۀ اینا، یه معنایی برای خودت پیدا کنی و بهش چنگ بزنی تا دیوانه نشی

Comments

Popular posts from this blog

secure

Defeat

vanish