Going nuts
آیا آدمیزاد همیشه میفهمد کی دارد خل میشود؟
کامو فکر میکرد که سوال مهم این است که «آیا باید یک لیوان قهوه بخورم یا خودم را بکشم؟» اما به نظر من سوال اصلی این است که چگونه مطمئن باشم که دیوانه نشدهام. شاید در زمان کامو آدمها به یکدیگر نمیگفتند که دیوانه شدی یا خیلی حساس شدی یا مشکل از توست. اما بحران اگزیستانسیال من بیشتر این است که آیا واقعاً من دیوانه م و همه مشکلها را به وجود میآورم یا دیگران هم مشکلی دارند.
من هیچوقت به احساسات خودم اعتمادی نداشتم. در یک سال اخیر اتفاقاتی افتاد که حتی اطمینانم کمتر شد. فکر میکنم که همیشه در آستانۀ غرقشدن در دیوانگی هستم و باید لنگری به جایی بیندازم که خودم را نجات دهم. که مطمئن شوم من مشکلی ندارم.
و لنگرهارا به جای خودم به دیگران میاندازم. آنها هم همیشه جوابی نمیدهند که انتظارش را دارم و همۀ اینها باعث میشود که حس کنم نفس کم آوردم و چند لیتر آب شور خورده ام.
بخشی از این احساس غرقشدگی این است که من حق ندارم ناراحت شوم. یا دیگران را ناراحت کنم. اگر ناراحت شوم پایم را از گلیمم بیرون گذاشتم و دیگران دیگر دوستم ندارند. عجیب است که انقدر میترسم که دیگران دوستم نداشته باشن.
یعنی اگر چیزی درمورد کودکی و زندگی من و رابطه م با پدر و مادرم بدانی آنقدرها هم عجیب نیست. اسم علمیش این است:
Abandonment Issues
تله رهاشدگی، چون که در بچگی به اندازه کافی آدمها بهت نگفتهاند که کافی هستی و بدون قید و شرط دوستت دارند دچار این مسائل میشوی. در آرزوی دوستی و عشق دست و پا میزنی و برای راضیکردن دیگران خودت را غرق میکنی. یا از ترس از دستدادن دیگران کلاً به سمتشان نمیروی.انگار که اگر دستت را از روی سوراخ بزرگ درونت برنداری باورت میشود که سوراخی وجود ندارد.
این تله معمولاً دستدردست تله وابستگی زندگی میکند. مثل همان لنگر انداختن به دیگران است برای گرفتن تایید. اگر این وسط کسی یا چیزی را پیدا کنید که دوست دارد به دیگران کمک کند تکه پازل خود را یافتهاید. اما همین هم داستانهای خودش را دارد. سلامت روانی که بر یک نفر غیر از خودتان لنگر گرفته باشد با تکان و تغییر و رفتن آن نفر تکان میخورد و تغییر میکند و از بین میرود. به همین دلیل باید سعی کنید که یک چیزی در درون خودتان بسازین. خانۀ امنی که فقط برای شماست. و خشت و گل و پی و سیمانش را خودتان با دست خود ساختهاید و با فوت و تکان دیگران شاید تکان بخورد، اما کامل نمیریزد.
برای همین در این مسیر پر دستانداز و داغ و یخ و پر از اضطراب و تنش سعی میکنم که اول خانۀ خودم را بسازم.
تا حداقل همیشه بدانم کی دارم خل میشوم.
Comments
Post a Comment