Posts

Not everything is so simple

یا اگه بهتر بخوام بگم، در دو سطح متفاوت هیچ چیزی اونقدر ساده نیست و همه چیز خیلی ساده است. اینکه هرروز با احساس ناتوانی، بی استعدای و بدبختی به خواب بری از این لحاظ ساده‌ست که میشه به راحتی معنیش کرد که افسرده‌ای. ولی اینکه این افسردگی چیه و از کجا اومده و چرا کاری نمی‌کنم که خوب شه جواب یک خطی ساده‌ای نداره. بحرانی که توی پست قبل ازش نوشتم هنوز بحرانمه. از یکی از عزیزترین آدمام جدا افتادم و فکر نمی‌کنم که دیگه هیچوقت بتونم مثل قبل بهش وصل بشم. همه‌ش فکر می‌کنم که توانایی صمیمیت ندارم، فکر می‌کنم رو مخ مردمم و باید دهنمو  ببندم. کوچک‌ترین کارامو قضاوت می‌کنم و نمی‌تونم بفهمم که بالا کدوم سمته و یا به قولی چطور می‌تونم کمتر آدم **شری باشم. اینکه حقوقم کمه، توی کارم نتیجه نمی‌گیرم و اینکه همکارم مثلا رو مخمه رو ضعف شخصی خودم قلمداد می‌کنم و همیشه دارم با بار روانی شیرین تو ریدی مبارزه می‌کنم. مثل اینکه بخوای کارای روزانه‌ت رو در حالی انجام بدی که یک دیواری با فشار متوسط داره بهت نیرو وارد می‌کنه که لهت کنه. نیروش اونقدری نیست که نتونی جلوشو بگیری اما خود پروسه خیلی خیلی خسته‌کننده‌س...

در بحران

ارغوان این چه رازیست که  هربار بهار با عزای دل ما می‌آید؟- اون افسردگی فصلیه عزیزم- نه افسردگی فصلی نیست، یعنی اگه بود که دلیل نداشت. وقتی دلیل داره حداقل همه ش به خاطر فصل و کمبود نور و فلان نیست. قضیه اینه که آدمیزاد موجود **شریه حقیقتا، با یک حرف یکی جوری اوضاعت خراب می‌شه که یادت میره چی بودی، یهو می‌بینی که به همه چی شک کردی، همه طنابای متصل به خشکیت بریده شدن و وسط اقیانوس تنها گیر کردی. این وسط پات پیچ می‌خوره و مجبوری روزی 40 فاکین تومن پول اسنپ بدی و بری سر کاری که دوستش نداری و درش پیشرفت  نمی‌کنی، که حقوق مسخره‌ای بگیری که در سه ساعت اول نصفش خرج می‌شه و  همین وسطم روده‌ت شروع می‌کنه به خونریزی و همین بدتر روحیه‌تو خراب می‌کنه. بعد برمیگردی به همون یک حرفی که یکی زده و فکر می‌کنی نکنه واقعا راسته؟یک تو خیلی حساسی که یک آدم مهمی گفته خیلی به آدم سنگین میاد. وارد مغزت میشه، حس میکنی خل شدی و دنبال تایید دیگران میگردی که مطمئن بشی دیوونه نشدی. خلاصه که دچار بحران شدم، صبح تا شب باید مراقب باشم که یهو گریه م نگیره، با پادکست و آهنگ و شعر و کوفت و زهرمار بغ...

در بزرگسالی

این روزا خیلی درمورد بزرگسالی فکر می‌کنم. یه دلیلش اینه که دچار بحران پیترپن شدم، البته به یه معنی من در آوردی چون اگه نوشته‌ی قبلیمو خونده باشین می‌دونین که من در کودکیمم درست حسابی بچگی نمی‌کردم! الانم این بحران که می‌گم به این معنی نیست که الان کارای بچگونه می‌کنم. به این معنیه که از بچگی، بزرگسالی تو ذهنم معنی تسلیم شدن می‌داده، آدمی که بزرگ می‌شه از رویاهاش دست می‌شوره، کارمند 9 تا 6 بعد از ظهری می‌شه و حسابی حوصله‌سر‌بر حال‌بهم‌زنه. در کنارش جوونی در نظرم معنیش اینه که آدم از این رابطه بپره به اون رابطه، همش بره مهمونی و سگ‌مست کنه‌، صب تا 12 بخوابه و شب تا 4 صبح بیدار بمونه و سریال ببینه. احتمالاً درسم نخونه و چپ و راست  درساشو بیفته. و نمی‌فهمم که چطور شد که چنین تعریفی در ذهن من شکل گرفت که الان شیرین 25 سالۀ کارمند رو به رشد رو سرزنش می‌کنم که پیر شده، شب 12 می‌خوابه و صبح 7 و نیم پا می‌شه، و قطره‌ای الکل و بوی سیگار حالش رو بد می‌کنه؟ فکر می‌کنم تعریف این شکلی از بزرگسالی ریشه در همون کودکی و نوجوانی عجیبم داره. زندگی‌ای که پاراگراف قبلی شرح دادم مخالف تمام اصول پدر ...

در بادی پازیتیوی، نوجوانی، سوشال میدیا و بیشتر از آن

نوجوون که بودم، احساس می‌کردم آدما کاملا ً باید از من بدشون بیاد. احساس می‌کردم دیگران با دیدن صورت پر از جوش من و  دندونای نامرتبم چندششون می‌شه. همه‌ی بدبختیا و غم‌هامم می‌انداختم گردن چهره‌ای که فک می‌کردم واقعا غیر قابل نگاه کردنه. دشمن واقعیم آینه و دوربین بودن. جز سالی که دکتر پوست می‌رفتم و پوستم خیلی خوب شده بود، هیچ هیچوقت به آینه‌های دستشویی نگاه نمی‌کردم. هنوزم خیلی سختمه. ازونجایی که وسواس تمیزی دستم دارم میتونین تصور کنید که چقد سخت بود نگاه نکردن به آینه دسشویی که 5 6 بار در روز میرفتم توش. الان داشتم به تارا اینارو می‌گفتم و جفتمون خیلی تعجب کردیم ازینکه چقد وحشتناکه که یه نوجوون همچین فکری کنه در مورد خودش! و اصلا عجیب نیست که این نوجوون انقد از خودش و همه چی متنفر بود. من قبل از نوجوونی، خیلی بچه‌ی خوبی بودم. حرف گوش کن، نمره‌ی همیشه عالی، همیشه به همه کمک می‌کردم، خرج اضافی نمی‌کردم و محبوب دل معلما و پدر مادرا. خیلیم وابسته به مامانم بودم. ولی حقیقت اینه که شیرین 8،9 ساله فکر می‌کرد اگه بچه‌ی خوبی نباشه هیچکسی دوستش نداره، و اکر بهترین ورژن ممکن نباشه مام...